عاشق شده بود می دانست
درد عشق عمیقی تمام وجودش را گرفته بود می فهمید
قلبش پر بود از محبت محبوب
برای او جز عشقش ٬ معشوقش ٬ هیچ چیز دیگر معنی نداشت
دیگر طاقت نیاورد
تاکی می توانست این عشق عمیق را پنهان کند
تا کی می توانست تظاهر به بی تفاوتی کند
تا کی می توانست جمله ی مقدس دوستت دارم را از معشوقش دریغ کند
با چشمانی پر از بی تابی و با قلبی پر از صداقت و یک شاخه رز سپید به دیدار محبوب رفت
رفت تا اعتراف کند به تمام آنچه به او گذشت ٬ به آنچه در دل داشت ٬ به عشقش .
در زد
صدایش را شنید ٬ همان صدای گرم و پر حرارت
در باز شد
قامت محبوب در چارچوب در قرار گرفت
به چشمانش نگاه کرد ٬ اما زیاد طاقت نیاورد ٬ انگار جرات نگاه کردن به چشمان عشقش را نداشت
قلبش می تپید ٬ شدید تر از همیشه
زبانش به اختیار خودش نبود
تمام بدنش می لرزید
با همان دستان لرزان شاخه ی گل را به دستان دوست سپرد
کمی آرام تر شد
جرات گرفت و آرام گفت :
« دوستت دارم »
ـ عمر دوستی کوتاست به کوتاهی یک نگاه
گفت : چشمانت زیباست
ـ اگر روزی چشمانی زیباتر از من ببینی چشمانم را از یاد خواهی برد
گفت : عشقم پیشکش وجود مهربانت
قلبم ٬ روحم ٬ احساسم ٬ صداقتم
فدای ذره ای از محبتت
مهربانی ات را از من نگیر
بی تو ...... می میرم
ـ دوران عشق مدت هاست که گذشته
عشق حالا دیگر فقط یک رویاست
یک رویای دور از واقعیت
دوست داشتن تنها حربه ایست برای فریب دلی که پر از غم تنهایی و بی کسی ست
احساس مانند نسیم است ٬ می گذرد
و عشق...٬
یک جوی کوچک که صدای دلنشینش برای لحظه ای دیوانه ات می کند و بعد....
دیگر هیچ نیست
وقتی به خود می آیی شاید با خود بگویی :
«چقدر احمقم و چقدر ساده ٬ در کدامین دنیا سیر می کردم و به کدامین جسم دل بسته بودم و به چه
می اندیشیدم »
صداقت جایش را به دروغ داد و مرد
عشق جایش را به دورنگی داد
دوست داشتن ٬ فریب را جای خود نشاند
و احساس .... بازیچه ای شد برای یک نگاه
دیگر کنار هم ماندن معنایی ندارد
عاشق شدن ٬ عاشق ماندن ٬ عاشق مردن
جایی ندارد
دنیا پر از عاشقهاست و قلبها تا این حد خسته و تنها
وای به روزی که دیگر هیچ عاشقی نباشد
وای به روزی که دیگر حتی این عشق دروغین هم نباشد
آخر زندگی تنها یک چیزست : مرگ ٬ مرگ ٬ مرگ
به دنیا می آییم برای زندگی کردن
و زندگی می کنیم برای مردن
شاید وقتی به خود بیایی پر از حس تنهایی باشی
و پر از احساس تلخ بی کسی
تمام وجودت می سوزد ٬ درد قلبت بیشتر می شود و تو...
تازه می فهمی که مغلوب زندگی شده ای
زندگی تو را هم فریفت و تو هزار و یکمین قربانی زندگی هستی
عشق را فراموش کن چرا که عشق چیزی غیر از درد و اشک و آه نیست
عشق را از قلبت بیرون کن چون برای معشوق هیچ دردی بالاتر از درد رسیدن نیست
و اگر رسیدنی نباشد ....
آنقدر سرخورده خواهی شد که دیگر حتی خودت هم برای خودت معنایی نداری
عشق را از قلبت بیرون کن
و با ذهنی راحت و قلبی خالی از معشوق زندگی کن تا هیچ دردی نداشته باشی.
...
صدای محبوب می لرزید . عاشق حس می کرد بغضی را که در سینه ی عشقش بود
او هم بغض کرده بود وقتی قطره های اشک معشوق بر روی گلبرگ های نازک رز سپید چکید دیگر
طاقت نیاورد
بغضش شکست
معشوق به خانه رفت و در را بست و عاشق با قلبی پر سوزتر از قبل پشت در بسته ی خانه ی
دوست ایستاد
به در تکیه داد ٬
می دانست معشوق هم پشت درست
نگاهی به غروب کرد
با خود گفت : « آیا عشق یعنی همین ؟
آیا حرفهای محبوب درست ست ؟؟
آیا آتش این عشق خاموش خواهد شد ؟؟»
سر به دیوار خانه محبوب می کوفت و زیر لب با همان بغض می گفت :
« لعنت بر عشقی که نابود شود
لعنت بر نگاه هرزه ای که دلی پاک را اسیر کند
لعنت بر زندگی ای که هیچ عشقی در آن نباشد ....»
انگار حال خودش نبود . قطره های سرخ خون بر روی گونه های خیس و تبدارش چکید و با فریادی
از آنجا دور شد
محبوب با چشمانی پر از اشک از لای در عاشق دلباخته اش را نگاه می کرد .
دلش برایش می سوخت اما می ترسید ٬ از عشق ٬ از زندگی ٬ از تنهایی از ....رسیدن یا .....
با خود گفت :
« یعنی چه می شود ؟؟
آخر این قصه چیست؟
آیا باز می گردد؟ »
و زیر لب مدام برایش دعا می کرد .
نگرانش بود و یک چیز را خوب می دانست این که او هم دوستش داشت خیلی زیاد ...
....روزها گذشت ٬
اما از عاشق خبری نشد .
معشوق نگران و دلواپس چشم به در دوخته بود و فقط منتظر یک صدا بود
می ترسید ٬ با خود می گفت :
« چه به سرش آمده ؟
کجاست ؟ »
و گاه گله می کرد از بی معرفتی عاشق و مدام می گفت :
« درست بود هر آنچه از عشق می گفتم »
روزها گذشت ٬ گذشت و باز هم گذشت ٬
دیگر حالی برایش نمانده بود . معشوق خسته و بیمار در بستر افتاده بود
اما باز هم منتظر بود
دلش می خواست لااقل در لحظات آخر فقط یکبار دیگر ٬ فقط یک لحظه عاشق را ببیند ٬ اما....
او هنوز نیامده بود . دیگر توانی برایش نمانده بود
غروب بود ٬ به یاد غروبی افتاد که عاشق از پیش او رفت و او فقط از لای در او را می دید
یکباره قلبش به درد آمد و سوخت
چشمانش پر از اشک شد
زیر لب آرام با خود می گفت :
« تنهایم گذاشت
عاشق دیوانه تنهایم گذاشت »
معشوق چشمانش را بست و دیگر هرگز چشمانش را باز نکرد
معشوق .....مرد
در آن سکوت وهم بار غروب ناگهان در خانه معشوق آرام به صدا در آمد
ده ها بار به در کوبیده شد اما.....
هیچ صدایی نمی آمد
هیچ کس در را باز نکرد
عاشق سبد گلهای رز سپیدش را پشت در خانه معشوق گذاشت و با چشمان پر از اشک با خود گفت:
« تنهایم گذاشت
رفت
حتی یک لحظه هم منتظر نماند
چقدر بی معرفت ست
گمان می کردم منتظرم می ماند »
و آرام برگشت .
معشوق با چشم انتظاری مرد و عاشق با تصور اینکه معشوق به کس دیگری دل بسته ورفته برای
همیشه رفت
اما....
اگر عاشق می دانست در قلب آن خانه معشوق مهربانش خسته و نگران به خواب ابدی رفته ٬
آیا طاقت می آورد ؟
آیا باز هم این طور فکر می کرد ؟
شاید می مرد یا ....
شاید اگر زودتر باز می گشت پایان زندگی معشوق اینگونه نبود ٬ در حسرت و تنهایی
بی آنکه عشق را حس کند یا گرمی محبتی را که هرگز ندید درک کند
بی آنکه جسم خسته اش را به آغوشی گرم بسپارد تا کمی آرامش کند
بی آنکه ....
شاید اگر عاشق هر گز نمی رفت معشوق راحت تر عشق را می پذیرفت اما ....
هیچ کس ندانست عاشق به کجا رفت
آیا هر گز فهمید بر سر معشوق پاک و بی گناهش چه آمده ؟؟؟؟
آیا معشوق را فراموش کرد ؟
آیا عشق را از یاد برد ؟
آیا .....
هیچ کس ندانست عاشق به کجا رفت
اما شاید رفت به دیاری تا بیابد معشوقی دیگر را
شاید .....
و این ست پایان غم انگیز یکی از قصه های تلخ عشق
«دنیا پر از معشوق هاست و پر از عاشق های دروغین
زندگی شاید همان حسی ست که زیباست و تلخ
زندگی شاید همان حسی ست که زیباست و زشت
زندگی شاید همان حسی ست که زیباست و سیاه
زندگی.....
اصلا شاید زندگی متفاوت از چیزی باشد که ما فکر می کنیم شاید زندگی....
اما زندگی زیباست وقتی همسفرت را پیدا کنی و تا دم مرگ کنارش باشی . دیگر هیچ حس تلخ تنهایی
و بی همدمی باقی نخواهد ماند .
زندگی.... »
امیدوارم که صادقانه عاشق بشید ٬ اگر عاشقید قدر عشقتون رو بدونید و هرگز در عشق خیانت نکنید
و بدونید عشق یه هدیه س از طرف خدای مهربون
خوش باشین
شقایق